حكيم زجاجى

397

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا خانه‌اى بود آراسته * در آن‌جاى پرنعمت و خواسته 310 بننشستى و استاده يكسر به‌پاى * چنين بود رسم اندر [ ون سراى ] چو برگشت اقبال از مهتران * سر شاه شد بر وزيرش گران يكى روز با بندگان گفت شاه * شما بندگانيد در پيشگاه چرا رفت بايد به نزد وزير * ستادن به خدمت برش چون حقير نخواهم كه كس از غلامان من * چو آيد وزير اندراين انجمن 315 شود پيشباز و باستد به‌پاى * چو استد پيش را ببرم به‌جاى دوم روز يحيى شد اندر سراى * به نزدش ناستاد يكسر به‌پاى چو بنشست از پاى كس برنخاست * به دل گفت اين خود نشان بلاست بدانست يحيى كه آن از كجاست * پى آزمون آن زمان آب خواست مرا گفت هارون گرفتست خوار * نمىترسد از گردش روزگار 320 پريشان شد و دل‌شكسته وزير « 1 » * چو شيرى بلى بر جگر خورده تير دو فرزند خود را بَرِ خويش خواند * به فضل و به جعفر سخن بازراند به دو آن « 2 » غلامان ندادند آب * بر آتش دل كامران شد كباب سيه مىكند آفتاب مرا * به خاك اندرون ريخت آب مرا ميان بزرگان مرا پست كرد * سرم را ز جام جفا مست كرد 325 فرو برد نام بلندم به خاك * ز لوح مهى نام من كرد پاك بر اين كار مرگ اختيار من است * كنون درد و غم دست‌يار من است چه چاره كنم كارم از دست رفت * همان تير اقبالم از شست رفت ايا كاش از پيش مرگ آمدى * و يا باغ جان را تگرگ آمدى نديدى چنين روز بد چشم من * نبودى دل شاه پرخشم من 330 بدانديش در كار من راه يافت * مرادى كه مى « 3 » جست ناگاه يافت سه روز است كاندر سراى رشيد * يكى از بزرگان به من ننگريد ندادند ما را ز كين يك‌دم آب * سر بخت فرخ دل آمد به خواب به دو گفت جعفر كه اى مير باب * سخن را ندارم كه گويم جواب

--> ( 1 ) سر شانه شد دل‌شكسته درين ( 2 ) بدون از ( 3 ) وى